محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
43
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
در منى جهت مصادقت عمل مولده مر عمل مصوره را ، زيرا كه عمل مولده اعداد و تهيه مواد اعضا است براى قبول صورت . و عمل مصوِّره الباس صورت عضويه است مر آن مادهء مستعده را به حسب مقتضاى آن ماده ، پس بايد كه محل هر دو واحد باشد . فائده اطبا اختلاف كردهاند در آنكه مولده و مصوره از نفس مادر فايض مىشوند بر منى هنگام بودن در رحم يا از نفس پدر فائض مىگردند بر منى هنگام بودن او در انثيين و مستخرج مىگردند همراه منى عند خروجش از انثيين و ظهور مىيابد فعل آنها در رحم ؟ و قول اول صحيح است و دليل بر ضعف قول دوم آنكه عضو جزو بدن است و تعلق نفس و روى نسبت به فضلات بيشتر است . شك نيست كه چون جزو منقطع مىگردد از بدن ، تعلق نفس از وى نيز منقطع مىشود ، لهذا قبول عفونت مىكند پس منى كه از جمله فضلات است و تعلق نفس و روى نسبت به جزو بدن كمتر است بعد از خروج او از بدن ، تعلق نفس پدر بدان چهسان تواند باقى ماند تا اين مدت كه در رحم بماند و اعضا از آن متكوّن گردد ؟ نكته ، در وجه تسميهء مولده به مغيرهء اولى بايد دانست كه اطلاق مغيره همچنانكه بر اين قوت بعض اطبا كردهاند بر غاذيه نيز اطلاق كردهاند لوجود معنى التغيّر فيهما و از آنكه مولده نظر به بدن مولود تقدم دارد بر غاذيه آن را به اولى و اين را به ثانيه مسمى ساختند جهت فرق بينهما . و پوشيد نيست كه اين مولده كه تصرف مىكند در منى كه مادهء مولود است از جمله قواى مادر يا پدر است على اختلاف المذهبين ، نه از قواى اين شخص كه از مادهء معموله موجود گشته ، زيرا كه مولده كه از جمله قواى اين شخص است پس از تكون اعضاى رئيس و ديگر قواى خصوص بعد حصول قوت طبيعى موجود مىگردد كما لا يخفى ، پس تسميهء مولده به اولى نظر به عمل او است در بدن غير و الا نظر به بدن صاحب خود مغيرهء ثانى است ، زيرا كه عملش بعد عمل غاذيه است در بدن ذى قوت بهر آنكه عمل غاذيه در خون است و عمل مولده در منى . و شك نيست كه منى بعد خون متكوّن مىگردد ، پس عامل در منى بالضرور بايد كه مؤخر از عامل در خون باشد . انتباه [ بيان چند نكته در باب قوه مغيره اولى و ثانى ] در هر عضو همچنان كه جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه موقوف عليه تغذيهء آن عضواند قوت مغيره نيز يعنى غاذيه موقوف عليه است و قواى اربعهء مذكوره خادماند مر مغيره را و عمل تمام مغيره آنست كه چيزى را كه هاضمه مستعد عضو شدن ساخته باشد مشابه عضو گرداند بالفعل . و بدان كه فعل مغيره هيچ عضو به فعل مغيره عضو ديگر اشتراك ندارد مگر مغيرهء جگر فقط كه فعل او به افعال مغيرهء ديگر اعضا مشترك است ، زيرا كه عمل او گردانيدن غذا خون است و شك نيست كه خون صلاحيت تغذيه جمله اعضا دارد بخلاف مغيرهء مرى و معده مثلا كه فعل آنها صيرورت خون است به مشابهت مرى و معده و غذائى كه مستعد براى تلبس صورت مرى و معده است عضو ديگر بدان هرگز انتفاع نمىيابد ، بلكه غذاى مذكور نسبت به ديگر اعضا فضله است . و از اين تقرير روشن شد كه فعل هاضمه آن است كه غذا را مستعد سازد كه عضو شود و در اين حالت آن غذا بر نوعيت خود مىباشد . و فعل مغيره آن است كه آن مادهء مستعده را مشابه عضو كند مزاجا و قواما و لونا و جوهرا و در اين حالت صورت نوعيهء سابقه فساد مىگيرد لا محالة لصيرورتها عضوا بالفعل . و آنكه بعض اطبا بر هاضمه اطلاق مغيره كردهاند بنا بر لغت است و گرنه در اصطلاح